یاران
هیـــچ کس اشکی برای ما نریخت
هـــر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حـال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بــــر روی زمیــن زل می زنـــم
گاه بر حــــــافظ تفائـــل می زنـــم
حـــــافظ دیوانـــه فالـــــــم را گرفت
غزلـــی آمد که حالــــــــم را گرفت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حـال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بــــر روی زمیــن زل می زنـــم
گاه بر حــــــافظ تفائـــل می زنـــم
حـــــافظ دیوانـــه فالـــــــم را گرفت
غزلـــی آمد که حالــــــــم را گرفت
“ما ز یاران چشم یاری داشتیـــم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم …”
پ ن : بابا چی شده؟ کم شدید؟ شاید هم گم شدید. نمی دونم. ولی به هر حال قلب این وبلاگ با نظرات شما می تپه.