نظرستان 1
1- مراسم سخنرانی و نوحه خوانی، استقبال از ماه محرم
2- ورود زنان به ورزشگاه ممنوع
3- احمدی نژاد
4- خاتمی
5- کیفیت نان
6- از سوی وزارت کار هر کس هفته ای یک ساعت کار کند، شاغل به حساب می آید
7- وبلاگ نویسی
ولی نکته ای که بسیار حائز اهمیت است، اینه که اعراب که فلسطین را خاک خود می دانند سکوت کرده اند. این سکوت یعنی چراغ سبز به نظامیان اسرائیلی که حمله کنید. از طرفی مردمی که به سمت مرز مصر فرار کرده اند، شاهد واقعه تلخی دیگر از هم نسلان عرب خود شده اند. مصری ها دیروز به فلسطینیانی که از ترس حمله اسرائیل به این منطقه پناه برده بودند، تیر اندازی می کنه و چند نفر را به خاک و خون می کشند. دیگر چه انتطاری از عرب سوسمار خور وجود داره؟! همین هم خیلی زیاد است.
نکته دیگر برای روشن کردن ذهن ها بگم. در اوایل انقلاب آیت ا… خمینی رسما حمایت شدید ایران از فلسطین را اعلام کرد. در خلال جنگ ایران و عراق فلسطینی ها حمایت قاطع خود را از عراق اعلام کردند و حتی نیروی داوطلب فلسطینی برای جنگ با ایران به عراق می فرستادند. با پایان جنگ فلسطینی های موزی! مجددا رو به ایران آوردند و ایران نیز با آغوش باز و به خاطر حفظ منافع خویش آنان را پذیرفت.
آنوقت در این برهه ما شده ایم کاسه داغتر از آش. یک روز عزای عمومی. هر چند سمبلیک ولی به نظرم نباید برای این اعراب کثیف و وطن فروش و … تره هم خرد کرد.
قضاوت با خود شماست.
بعدا اضافه شده: سال 2000 که آمریکا به افغانستان حمله کرد، همسایه مون که خلبان بود و افغانی هم بود نمی تونست خوشحالی خودش رو پنهان کنه. می گفت فرق ما با فلسطینی ها اینه که اونها کشورشونو فروختن حالا می خوان با سنگ و چوب پس بگیرند ولی کشور ما رو اشغال کرده اند و این حق ماست که کشورمونو پس بگیریم.
1- مراسم سخنرانی و نوحه خوانی، استقبال از ماه محرم
2- ورود زنان به ورزشگاه ممنوع
3- احمدی نژاد
4- خاتمی
5- کیفیت نان
6- از سوی وزارت کار هر کس هفته ای یک ساعت کار کند، شاغل به حساب می آید
7- وبلاگ نویسی
سخنم با کسانی است که اطرافشان دختران 16 - 17 ساله تا 21 - 22 ساله هست، به آنها کمک کنید تا این گذر را به سلامت طی کنند و با احساساتشان بازی نشود.
امیدوارم دوستانی که در پست های قبل در مورد روابط دختر و پسر نظراتشون رو گفتند با توجه به این مساله نظر جدیدشون رو البته واقع گرایانه نه ایده ال گرایانه بیان نمایند.
سال پیش به کمک یکی از دوستان، برنامه ای به سفارش یک آفای دکتری برای یک درمانگاهی نوشتم! امروز برای کامپیوترشان مشکلی پیش آمده بود و نمی توانستند کار کنند و برای اشکال زدایی به آنجا رفتم. این درمانگاه در منطقه ای از شهر واقع شده که در واقع قسمت پائین شهر و یکی از پائین ترین قسمت هاست. به این منطقه گلشور (به واسطه وجود قبرستان و جایی که مردگان را برای دفن می شستند) می گفتند و بعدا به نام گلشهر تغییر یافت. وقتی داشتم توی این منطقه رانندگی می کردم تا به درمانگاه برسم نظرم را یک چیز خیلی به خود جلب کرد، تعداد بسیار زیاد نانوایی! به فاصله 2 کوچه یک نانوایی بود و فقط یکی دوتا از آنان خلوت بود و بقیه بسیار شلوغ. آدمهای مختلفی آنجا در رفت و آمد بودند. از یک پیرمرد خمیده تا یک جوان خوش تیپ و قبراق و از یک انسان شرور! تا یک انسان ساده و بی آلایش.
به درمانگاه رسیدم، روبروی یک مسجد بود. مردم زیادی برای نماز به این مسجد می آمدند بر خلاف مساجد بالای شهر که می بینم موقع نماز آدم زیادی به مسجد نمی روند. و مدام از بلندگو صدا می آمد برای سلامتی ر.هبر انقلاب صلوات و مردم با صدای بلند (خیلی بلند!!!) صلوات می فرستادند.
به درمانگاه وارد شدم. پای سیستم پذیرش نشستم و مشکل را تشخیص دادم و در حین رفع آن با پذیرش آنجا که پسری از همان منطقه بود همصحبت شدم. چیزهای جالبی تعریف کرد، مثلا می گفت یکبار یک خانومی اومده اینجا دکتر (مرد) معاینه اش کرده و نیم ساعت بعد شوهرش آمده و می خواسته دکتر را کتک بزند که مردیکه بی غیرت مگه تو غیرت نداری که خانوم معاینه می کنی ؟!!!! یاد سریال دکتر قریب افتادم و مردمی که هنوز خیلی مسائل برایشان جا نیافتاده و به زمان بیشتر و سطح آگاهی بیشتری نیاز دارند.
حتی در تصوراتم هم نمی توانم بگنجانم که روزی بتوانم در آنجا زندگی کنم و بالعکس مردم آنجا زندگی در منطقه شان رو می پسندند و در مناطق بالا نمی توانند زندگی کنند.
پ ن 1: برای اینکه واقعا ببینم مردم آنجا چه جوری هستند و برخوردشان چگونه است به یک نانوایی رفتم و در صف ایستادم و وقتی نوبتم شد شاطر گفت چندتا نان می خوای؟! گفتم من؟! اِ اِ اِ ، یک دونه کافیه، دیدم همه دارند با تعجب منو نگاه می کنند فهمیدم خیلی کم گفتم! اتفاقا نان بربری هم بود آوردم خونه ظهر موقع ناهار خوردیم، آخ کیفی داد!
پ ن 2: رانندگی در اینگونه مناطق اعصاب فولادین می خواد چون یک هو می بینی یک موتوری از روی سقف ماشینت پرش زد!
پ ن 3: ….
اوایل انقلاب ما که نبودیم ولی بحث اسلام و شرع و اینا خیلی داغ بوده دیگه. (سال 1360) یکی از دوستان عموی بنده، یک شب وقتی خسته از سر کار میاد خونه، با تماس دوستش مواجه می شه که بهش می گه بساط شر.اب خوری براه است اگه می خوای بیا! اونم سر از پا نشناخته به سوی دوست عزیزتر از جانش روان می شه!
خلاصه بعد از کلی تکمیل ظرفیت راهی خونه خودش می شه. البته دوستش یک شیشه شر.اب به رسم دوستی و کمیابی آن ماده! به دوست عموی من می ده و اونم به سمت خونه اش میاد. غافل از اینکه نیروهای مخ لس (Mokh Less) بسیج ایست و بازرسی دارند! این آقا از هر سمتی می خواسته بیاد به سمت خونه اش نمی شده چون ایست و بازرسی بوده. خلاصه می ره اون شیشه شر/اب رو خالی می کنه تو یکی از این بشکه های آب که روش نوشته بوده (یا حسین مظلوم) و می ره سمت ایست و بازرسی. ایست و بازرسی مشکوک می شه به بو و ازش می پرسه “برادر این بوی چیه؟!” اونم می گه “والا نمی دونم من از سرکار بر می گشتم و گفتم یه آبی به سر و روم بزنم، رفتم از این بشکه یکم آب خوردم و یه صورتی شستم”. نیروهای بسیج هم بلافاصله می رن می بینند بله درست می گه این بنده خدا.
خلاصه کلی عذر خواهی می کنن از این بنده خدا و کلی هم تشکر که این مورد رو گزارش داده و اونو رها می کنن.
این هم از عقل ما ایرانی ها که توی بعضی مواقع خوب کار می کنه!
——————
یک داستان واقعی هم رحمان عزیز تعریف کرده که شنیدنش می تونه همه ما رو به فکر فرو ببره: یک بنده خدایی که از ایران به فرانسه رفته بوده واسه زندگی ، توی اتوبان داشته رانندگی می کرده ، که ناگهان متوجه می شه باید از این پیچی که گذشته می رفته سمت چپ (مثلا). به عادت ما ایرانی های عزیز شروع می کنه دنده عقب اون مسیر رو میاد، که در این حین یه ماشین از عقب می کوبونه بهش. خلاصه پلیس میاد و مسئله رو بررسی می کنه و بعد میان سمت ایرانیه و ازش عذرخواهی می کنند و بهش می گه “ما متوجه شدیم که مقصر این آقاست. ایشون اونقدر مست هستند که می گه شما توی اتوبان دنده عقب می اومدید!!!”
به نام عشق و آزادی، غم این خلق می خوردند
ولی با دست خود ما را ، به قربانگاه می بردند
کجایند آن همه دلسوز، در این هنگامه ماتم
که رفتند و رها کردند، من و ما را به حال هم
***
رهایی ریشه ما بود، همه اندیشه ما بود
ولی در آن روی سکه، تبر بر ریشه ما بود
گل و گلدون و گلخونه، شده امروز یه ویرونه
سر فواره ها خونه، ببین مُردن چه آسونه
آدم دورو برش افرادی رو می بینه و ازش حرف های جدیدی می شنوه. حرف هایی مثل : “به نظر من چارلز داروین احمق ترین فرد روی زمین است با اون تئوریه ابلهانه اش” یا “متاسفم که فکر می کنی جهان یک شبه بوجود اومده” یا “ناراحت نشی ها ولی آقای … که تو فکر می کنی خیلی روشنفکر است یک احمق است” و یا “چرا روزی 17 بار باید جلوی در و پنجره خونه ات خم و راست بشی این خیلی ابلهانه است” و … و عده ای افراد ساده لوح تر گمان می برند این افراد به اصطلاح روشنفکر کسانی هستند که سالها در مورد حرفی که زده اند تحقیق کرده اند. نه جانم 99% از آنها کسانی هستند که فقط دوست دارند تریپ روشنفکری بردارند تا همه چیزی که شما به درست یا غلط می پسندید رو نقض کنند ولی کمترین اشرافی روی موضوع دارند. فقط در برخی جمع ها نشست و برخاست داشته اند و حرف هایی (هر چند چرند) را یاد گرفته اند و به شما تحویل می دهند. خوب مشخص است تو هم به چالش می افتی چون توی جمع رغیبانش ننشیتی و چیزی یاد نگرفتی و یا اطلاعاتت در مورد مورد بحث کم است!!! این افراد بیشتر دوست دارند تا خیلی سریع به نتیجه ای دور دست پیدا کنند و به شما بگویند اشتباه می کنی پس خام نباشید و اگه کسی به شما گفت “آخه کی گفته خدا وجود داره؟ به نظر من به علت فلان و پشمدان خدایی وجود نداره و تو مثل یک انسان ابله باید نماز بخونی و …” اون “عالِم فی العالمین و شیخنا فی طریقة الروشنکفکری” شما نیست و خودتون رو در مقابلش حقیر نبینید.
پ ن : نظرات جدیدی در پست سرد نباش به تازگی قرار داده شده است.
یکی از مسائلی که همیشه باید توجه داشت بهش اینه که هیچ وقت خواستگاری رفتن و یک بار دیدن و از این چرت و پرت ها نمی تونه ملاک خوبی برای ازدواج دو انسان باشه. همیشه معتقد بودم یک زوج می باید حداقل 6 ماه با هم باشند (حالا می تونه با اطلاع والدین باشه که خیلی هم بهتره) تا ببینند می تونند 60 سال با هم باشند یا نه؟ همیشه با خودم می گم اگه یک روز صاحب یک دختر یا یک پسر بشم حتما روی ازدواجشون سعی می کنم، تا حد امکان کمک کنم، ولی نه طوری که بخوام دخالت بی جا کنم و یا به جای کسی تصمیم گیری کنم.از ما که گذشت، چون تقریبا اکثریت ما در محیطی دور از این مساله بزرگ شدیم و دیگه حالا ازدواج کردیم یا داریم ازدواج می کنیم، اما بیاییم دیگه این اشتباه رو واسه فرزندامون تکرار نکنیم.
چه اشکالی داره یک دختر و پسر قبل از ازدواج دورانی رو با هم باشند و از روحیات و اخلاقیات هم آشنا بشوند، تا بتونند واسه زندگی آینده شون بهتر تصمیم بگیرند. می دونیم که خیلی بعید است کسی همونی رو که توی ذهنش هست رو پیدا کنه و باهاش باشه، اما می شه کسی تقریبا مثل اون رو پیدا کرد و یا حداقل سعی کنند که با هم کنار بیان تا بتوان با هم بود. دوران قبل از ازدواج می تونه دوران مهمی باشه توی شناخت طرفین. از اینکه آیا طرفم همونطور که من دوست دارم، انسان گرم مزاجی است یا نه؟ روحیاتش چه جوریه انسان شادی یا سنگین و با وقار؟ چه جوری لباس می پوشه؟ چه جوری حرف می زنه؟ چه جوری فکر می کنه؟ و …
تازه اخیرا من از تلویزیون شنیدم یک آخوندی گفته : “دختر باید شب خواستگاری بدون حجاب و با یک لباس که اندامش از زیر پیدا باشه بیاد جلوی داماد، چون این حق داماد است که دختر رو قبل از ازدواج بهتر ببینه و…” حالا من کاری ندارم به حرف های این آقا، ولی می خوام واسه اون کسایی که خیلی مسلمونن بگم که اسلام هم این رو گفته و نیازش احساس شده.
نظر شما در این مورد چیه؟ شما هم موافقید؟