برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
از اشعار و ترانه های عبدالجبار کاکایی
به روزم با شهر ماتم
دیدگاه با مهدي — جولای 16, 2009 @ 9:54 ق.ظ
به روزم با شهر ماتم. سر بزن
دیدگاه با مهدي — جولای 16, 2009 @ 9:55 ق.ظ
همه وجودم پر درد ميشه وقتي ياد اون همه از خود گذشتگي مي افتم.
اون هدف ، اين سرانجام………. حيف!
دیدگاه با nlf — جولای 22, 2009 @ 11:33 ق.ظ
سلام
کاراتون تموم نشده هنوز شما ؟
خسته نباشین
دیدگاه با مهندس — آگوست 9, 2009 @ 7:05 ق.ظ