آنچه از دل برآید بر دل نشیند

جولای 10, 2009

برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد

دسته: Uncategorized — admin @ 4:44 ب.ظ
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود  برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب  برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.

و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم

به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن  به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن  فقط  به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

از اشعار و ترانه های عبدالجبار کاکایی

4 دیدگاه »

  1. به روزم با شهر ماتم

    دیدگاه با مهدي — جولای 16, 2009 @ 9:54 ق.ظ

  2. به روزم با شهر ماتم. سر بزن

    دیدگاه با مهدي — جولای 16, 2009 @ 9:55 ق.ظ

  3. همه وجودم پر درد ميشه وقتي ياد اون همه از خود گذشتگي مي افتم.
    اون هدف ، اين سرانجام………. حيف!

    دیدگاه با nlf — جولای 22, 2009 @ 11:33 ق.ظ

  4. سلام
    کاراتون تموم نشده هنوز شما ؟
    خسته نباشین

    دیدگاه با مهندس — آگوست 9, 2009 @ 7:05 ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. نشانی بازتاب

دیدگاه‌تان را بنویسید:

با نیروی وردپرس