25
Jan
یاران
Add Comment
هیـــچ کس اشکی برای ما نریخت
هـــر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حـال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بــــر روی زمیــن زل می زنـــم
گاه بر حــــــافظ تفائـــل می زنـــم
حـــــافظ دیوانـــه فالـــــــم را گرفت
غزلـــی آمد که حالــــــــم را گرفت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حـال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بــــر روی زمیــن زل می زنـــم
گاه بر حــــــافظ تفائـــل می زنـــم
حـــــافظ دیوانـــه فالـــــــم را گرفت
غزلـــی آمد که حالــــــــم را گرفت
“ما ز یاران چشم یاری داشتیـــم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم …”
پ ن : بابا چی شده؟ کم شدید؟ شاید هم گم شدید. نمی دونم. ولی به هر حال قلب این وبلاگ با نظرات شما می تپه.
This entry was posted
on یکشنبه, ژانویه 25th, 2009 at 10:53 ق.ظ
and is filed under Uncategorized.
You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.