آنچه از دل برآید بر دل نشیند

دسامبر 19, 2008

پایین شهر، بالای شهر

دسته: Uncategorized — admin @ 4:41 ب.ظ
عجیب دنیایی است این دنیا. مدتی است که سریال دکتر قریب رو که دانلود کردیم با رحمان رو دارم می بینم. سریال جالبیه به واسطه موضوعش و به واسطه کارگردانی بی غل و غشش. در این سریال از 100 سال پیش کشور به نمایش در آمده که در آن مردم با هر چیز نوینی که برایشان می خواهند اجرا کنند مخالفند. مثل علم نوین پزشکی و یا مدارس به شیوه فعلی و خروج دانش آموزان از مکتب خانه ها. مردم مخالفت می کنند و اعتقادشون اینه که توی این مدرسه ها بی دینی و کفر یاد بچه هاشون می دن. با این توضیح می خوام اتفاقایی که امروز برام افتاد رو تعریف کنم.

سال پیش به کمک یکی از دوستان، برنامه ای به سفارش یک آفای دکتری برای یک درمانگاهی نوشتم! امروز برای کامپیوترشان مشکلی پیش آمده بود و نمی توانستند کار کنند و برای اشکال زدایی به آنجا رفتم. این درمانگاه در منطقه ای از شهر واقع شده که در واقع قسمت پائین شهر و یکی از پائین ترین قسمت هاست. به این منطقه گلشور (به واسطه وجود قبرستان و جایی که مردگان را برای دفن می شستند) می گفتند و بعدا به نام گلشهر تغییر یافت. وقتی داشتم توی این منطقه رانندگی می کردم تا به درمانگاه برسم نظرم را یک چیز خیلی به خود جلب کرد، تعداد بسیار زیاد نانوایی! به فاصله 2 کوچه یک نانوایی بود و فقط یکی دوتا از آنان خلوت بود و بقیه بسیار شلوغ. آدمهای مختلفی آنجا در رفت و آمد بودند. از یک پیرمرد خمیده تا یک جوان خوش تیپ و قبراق و از یک انسان شرور! تا یک انسان ساده و بی آلایش.

به درمانگاه رسیدم، روبروی یک مسجد بود. مردم زیادی برای نماز به این مسجد می آمدند بر خلاف مساجد بالای شهر که می بینم موقع نماز آدم زیادی به مسجد نمی روند. و مدام از بلندگو صدا می آمد برای سلامتی ر.هبر انقلاب صلوات و مردم با صدای بلند (خیلی بلند!!!) صلوات می فرستادند.

به درمانگاه وارد شدم. پای سیستم پذیرش نشستم و مشکل را تشخیص دادم و در حین رفع آن با پذیرش آنجا که پسری از همان منطقه بود همصحبت شدم. چیزهای جالبی تعریف کرد، مثلا می گفت یکبار یک خانومی اومده اینجا دکتر (مرد) معاینه اش کرده و نیم ساعت بعد شوهرش آمده و می خواسته دکتر را کتک بزند که مردیکه بی غیرت مگه تو غیرت نداری که خانوم معاینه می کنی ؟!!!! یاد سریال دکتر قریب افتادم و مردمی که هنوز خیلی مسائل برایشان جا نیافتاده و به زمان بیشتر و سطح آگاهی بیشتری نیاز دارند.

حتی در تصوراتم هم نمی توانم بگنجانم که روزی بتوانم در آنجا زندگی کنم و بالعکس مردم آنجا زندگی در منطقه شان رو می پسندند و در مناطق بالا نمی توانند زندگی کنند.

پ ن 1: برای اینکه واقعا ببینم مردم آنجا چه جوری هستند و برخوردشان چگونه است به یک نانوایی رفتم و در صف ایستادم و وقتی نوبتم شد شاطر گفت چندتا نان می خوای؟! گفتم من؟! اِ اِ اِ ، یک دونه کافیه، دیدم همه دارند با تعجب منو نگاه می کنند فهمیدم خیلی کم گفتم! اتفاقا نان بربری هم بود  آوردم خونه ظهر موقع ناهار خوردیم، آخ کیفی داد!

پ ن 2: رانندگی در اینگونه مناطق اعصاب فولادین می خواد چون یک هو می بینی یک موتوری از روی سقف ماشینت پرش زد!

پ ن 3: ….

5 دیدگاه »

  1. حمید بعضی حرف هایی که زدی واقعیته. بعضی هاش رو هم من نمی پسندم. مثلا اینکه می گی اغلب چشم بادامی هستند، یک جورایی اذیتم می کنه!

    البته من به شخصه در اون مناطق معرفت بیشتری رو بین مردم حس کردم تا جاهای دیگه ی شهر ( بالاشهر هم نه ). اصولا مردم اونجا خونگرم تر و با مرام ترند. حالا این قضایای فرهنگی هم خوب صدق می کنه که اثباتی هست به ادعای رابطه ی فقر و فرهنگ.

    دیدگاه با طاها بذری — دسامبر 19, 2008 @ 7:09 ب.ظ

  2. طاها جان،
    قصد جسارت نداشتم فقط می خواستم موضوع رو کاملا روشن کنم. یکی از برنامه نویسان خوب مشهد که دوست بنده نیز هست در همین منطقه زندگی می کنه و خوب می دونم که به احترام اون به کسی بی احترامی نکنم، فقط خواستم شرح موضوع بدم ضمن اینکه می دونستم نوشتن این پست انتقاداتی را هم در پی خواهد داشت.

    دیدگاه با admin — دسامبر 19, 2008 @ 7:30 ب.ظ

  3. اون پ. ن 2 رو خدایی خوب اومدی
    بعدشم یلدات شاد حمید جان…

    دیدگاه با برفی — دسامبر 20, 2008 @ 8:34 ب.ظ

  4. کد را در ویرایش پوسته قرار میدهم ولی چه طوری سیو کنم مشخص نیست
    drug rehab

    دیدگاه با حمید جلالی2 — دسامبر 21, 2008 @ 7:16 ق.ظ

  5. حمید جان منم یه چند شب برای یه کاری مجبور بودم تو همون مناطق باشم
    جالبه
    مردمی که هم رو دوست دارند
    کار بدی هم که میکنن زود لو میرن !! چون پول نمی تونه اون رو پوشش بده یعنی پولی ندارن که پوشش بده
    نانوایی ها شلوغه چون قوت اصلی مردم نون هست و واقعا زندگی سخته واسشون
    بعد از اون چند روز واقعا خدا رو شکر میکردم
    ما ها قدر خیلی چیزا رو نمیدونیم

    دیدگاه با مصطفی فلاح — دسامبر 22, 2008 @ 12:30 ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. نشانی بازتاب

دیدگاه‌تان را بنویسید:

با نیروی وردپرس