یک خاطره
اوایل انقلاب ما که نبودیم ولی بحث اسلام و شرع و اینا خیلی داغ بوده دیگه. (سال 1360) یکی از دوستان عموی بنده، یک شب وقتی خسته از سر کار میاد خونه، با تماس دوستش مواجه می شه که بهش می گه بساط شر.اب خوری براه است اگه می خوای بیا! اونم سر از پا نشناخته به سوی دوست عزیزتر از جانش روان می شه!
خلاصه بعد از کلی تکمیل ظرفیت راهی خونه خودش می شه. البته دوستش یک شیشه شر.اب به رسم دوستی و کمیابی آن ماده! به دوست عموی من می ده و اونم به سمت خونه اش میاد. غافل از اینکه نیروهای مخ لس (Mokh Less) بسیج ایست و بازرسی دارند! این آقا از هر سمتی می خواسته بیاد به سمت خونه اش نمی شده چون ایست و بازرسی بوده. خلاصه می ره اون شیشه شر/اب رو خالی می کنه تو یکی از این بشکه های آب که روش نوشته بوده (یا حسین مظلوم) و می ره سمت ایست و بازرسی. ایست و بازرسی مشکوک می شه به بو و ازش می پرسه “برادر این بوی چیه؟!” اونم می گه “والا نمی دونم من از سرکار بر می گشتم و گفتم یه آبی به سر و روم بزنم، رفتم از این بشکه یکم آب خوردم و یه صورتی شستم”. نیروهای بسیج هم بلافاصله می رن می بینند بله درست می گه این بنده خدا.
خلاصه کلی عذر خواهی می کنن از این بنده خدا و کلی هم تشکر که این مورد رو گزارش داده و اونو رها می کنن.
این هم از عقل ما ایرانی ها که توی بعضی مواقع خوب کار می کنه!
——————
یک داستان واقعی هم رحمان عزیز تعریف کرده که شنیدنش می تونه همه ما رو به فکر فرو ببره: یک بنده خدایی که از ایران به فرانسه رفته بوده واسه زندگی ، توی اتوبان داشته رانندگی می کرده ، که ناگهان متوجه می شه باید از این پیچی که گذشته می رفته سمت چپ (مثلا). به عادت ما ایرانی های عزیز شروع می کنه دنده عقب اون مسیر رو میاد، که در این حین یه ماشین از عقب می کوبونه بهش. خلاصه پلیس میاد و مسئله رو بررسی می کنه و بعد میان سمت ایرانیه و ازش عذرخواهی می کنند و بهش می گه “ما متوجه شدیم که مقصر این آقاست. ایشون اونقدر مست هستند که می گه شما توی اتوبان دنده عقب می اومدید!!!”