Archive for دسامبر, 2008

30
Dec

بابا چه خبره؟

   Posted by: admin    in Uncategorized

نه این تصویر تبلیغ پیتزا نیست، بلکه تصویری است از، حالا اگه می شه گفت معرفت، حماقت یا … ، یک گارسن . امشب جای شما خالی خانواده هوس پیتزا کردند و من رو مامور خرید نمودند! اما از اونجایی که محلی که می خواستم از اونجا پیتزا رو بخرم بسیار شلوغ بود و تقریبا جای پارک ماشین نبود، مجبور شدم ماشینم رو دوبله! پارک کنم و برم برای خرید.

از بد روزگار پیتزاهای سفارشی من رو اشتباها دادند به یک آقای دیگه و من مجبور شدم مدت زمان بیشتری منتظر بمونم. بعد که حاضر شد به گارسن گفتم یکی دو تا سس اضافه هم بذار، گفت “چشم غصه خوردی اینم 10 تا سس اضافه!!!! واسه اینکه خیلی معطل شدی!” گفتم “جاااااااااان؟!”

این عکس مربوط به این مساله بوده و هیچ ارزشی دیگر ندارد!

پ ن ن م 1 - حرکت غیر اخلاقی و صد ارزشی عده ای مخ لس در تصرف باغ سفارت انگلستان را شدیدا محکوم می نمایم.

پ ن 1 - پ ن ن م یعنی: پی نوشت نا مربوط !

29
Dec

عرب ها به جان هم افتاده اند

   Posted by: admin    in Uncategorized

غزه شهری در کرانه باختری دریای مدیترانه و از شهر های مهم فلسطین می باشد و امروزه شاهد حمله نظامیان به غیر نظامیان است که از همین جا آن را محکوم می کنم.

ولی نکته ای که بسیار حائز اهمیت است، اینه که اعراب که فلسطین را خاک خود می دانند سکوت کرده اند. این سکوت یعنی چراغ سبز به نظامیان اسرائیلی که حمله کنید. از طرفی مردمی که به سمت مرز مصر فرار کرده اند، شاهد واقعه تلخی دیگر از هم نسلان عرب خود شده اند. مصری ها دیروز به فلسطینیانی که از ترس حمله اسرائیل به این منطقه پناه برده بودند، تیر اندازی می کنه و چند نفر را به خاک و خون می کشند. دیگر چه انتطاری از عرب سوسمار خور وجود داره؟! همین هم خیلی زیاد است.

نکته دیگر برای روشن کردن ذهن ها بگم. در اوایل انقلاب آیت ا… خمینی رسما حمایت شدید ایران از فلسطین را اعلام کرد. در خلال جنگ ایران و عراق فلسطینی ها حمایت قاطع خود را از عراق اعلام کردند و حتی نیروی داوطلب فلسطینی برای جنگ با ایران به عراق می فرستادند. با پایان جنگ فلسطینی های موزی! مجددا رو به ایران آوردند و ایران نیز با آغوش باز و به خاطر حفظ منافع خویش آنان را پذیرفت.

آنوقت در این برهه ما شده ایم کاسه داغتر از آش. یک روز عزای عمومی. هر چند سمبلیک ولی به نظرم نباید برای این اعراب کثیف و وطن فروش و … تره هم خرد کرد.

قضاوت با خود شماست.

بعدا اضافه شده: سال 2000 که آمریکا به افغانستان حمله کرد، همسایه مون که خلبان بود و افغانی هم بود نمی تونست خوشحالی خودش رو پنهان کنه. می گفت فرق ما با فلسطینی ها اینه که اونها کشورشونو فروختن حالا می خوان با سنگ و چوب پس بگیرند ولی کشور ما رو اشغال کرده اند و این حق ماست که کشورمونو پس بگیریم.

26
Dec

نظرستان 1

   Posted by: admin    in Uncategorized

لطفا نظر خود را درباره کلمات و یا جملات زیر بیان فرمائید:

1- مراسم سخنرانی و نوحه خوانی، استقبال از ماه محرم

2- ورود زنان به ورزشگاه ممنوع

3- احمدی نژاد

4- خاتمی

5- کیفیت نان

6- از سوی وزارت کار هر کس هفته ای یک ساعت کار کند، شاغل به حساب می آید

7- وبلاگ نویسی

23
Dec

خسته ام

   Posted by: admin    in Uncategorized

خسته ام، خسته و دل شکسته.
همین.
21
Dec

سادگی

   Posted by: admin    in Uncategorized

دخترهای جوون یا نوجوون تو بازه سنی 16 - 17 ساله تا 21 - 22 ساله بسیار نیازمند توجه جنس مخالفشون هستند. دخترها منظورم اغلب دخترهاست توجه کنید اغلب آنها، انسانهای ساده و زودباوری هستند. کافیست کمی به آنها ابراز علاقه شود، آنگاه فکر می کنند که گمگشته شان را یافته اند و دیگه ول کن ماجرا نیستند. سن کم، چشم و هم چشمی و … مواردی هستند که خیلی زود به دام می افتند که خوب البته تعداد کمی از این دام ها ختم به خیر می شود و اونهایی که آشنایی ندارند کافیه با کمی خالی بندی مخشون خورده بشه و دختر خانوم هر کاری رو واسه اینکه عشقشو!! از دست نده حاضره انجام بده.

سخنم با کسانی است که اطرافشان دختران 16 - 17 ساله تا 21 - 22 ساله هست، به آنها کمک کنید تا این گذر را به سلامت طی کنند و با احساساتشان بازی نشود.

امیدوارم دوستانی که در پست های قبل در مورد روابط دختر و پسر نظراتشون رو گفتند با توجه به این مساله نظر جدیدشون رو البته واقع گرایانه نه ایده ال گرایانه بیان نمایند.

19
Dec

پایین شهر، بالای شهر

   Posted by: admin    in Uncategorized

عجیب دنیایی است این دنیا. مدتی است که سریال دکتر قریب رو که دانلود کردیم با رحمان رو دارم می بینم. سریال جالبیه به واسطه موضوعش و به واسطه کارگردانی بی غل و غشش. در این سریال از 100 سال پیش کشور به نمایش در آمده که در آن مردم با هر چیز نوینی که برایشان می خواهند اجرا کنند مخالفند. مثل علم نوین پزشکی و یا مدارس به شیوه فعلی و خروج دانش آموزان از مکتب خانه ها. مردم مخالفت می کنند و اعتقادشون اینه که توی این مدرسه ها بی دینی و کفر یاد بچه هاشون می دن. با این توضیح می خوام اتفاقایی که امروز برام افتاد رو تعریف کنم.

سال پیش به کمک یکی از دوستان، برنامه ای به سفارش یک آفای دکتری برای یک درمانگاهی نوشتم! امروز برای کامپیوترشان مشکلی پیش آمده بود و نمی توانستند کار کنند و برای اشکال زدایی به آنجا رفتم. این درمانگاه در منطقه ای از شهر واقع شده که در واقع قسمت پائین شهر و یکی از پائین ترین قسمت هاست. به این منطقه گلشور (به واسطه وجود قبرستان و جایی که مردگان را برای دفن می شستند) می گفتند و بعدا به نام گلشهر تغییر یافت. وقتی داشتم توی این منطقه رانندگی می کردم تا به درمانگاه برسم نظرم را یک چیز خیلی به خود جلب کرد، تعداد بسیار زیاد نانوایی! به فاصله 2 کوچه یک نانوایی بود و فقط یکی دوتا از آنان خلوت بود و بقیه بسیار شلوغ. آدمهای مختلفی آنجا در رفت و آمد بودند. از یک پیرمرد خمیده تا یک جوان خوش تیپ و قبراق و از یک انسان شرور! تا یک انسان ساده و بی آلایش.

به درمانگاه رسیدم، روبروی یک مسجد بود. مردم زیادی برای نماز به این مسجد می آمدند بر خلاف مساجد بالای شهر که می بینم موقع نماز آدم زیادی به مسجد نمی روند. و مدام از بلندگو صدا می آمد برای سلامتی ر.هبر انقلاب صلوات و مردم با صدای بلند (خیلی بلند!!!) صلوات می فرستادند.

به درمانگاه وارد شدم. پای سیستم پذیرش نشستم و مشکل را تشخیص دادم و در حین رفع آن با پذیرش آنجا که پسری از همان منطقه بود همصحبت شدم. چیزهای جالبی تعریف کرد، مثلا می گفت یکبار یک خانومی اومده اینجا دکتر (مرد) معاینه اش کرده و نیم ساعت بعد شوهرش آمده و می خواسته دکتر را کتک بزند که مردیکه بی غیرت مگه تو غیرت نداری که خانوم معاینه می کنی ؟!!!! یاد سریال دکتر قریب افتادم و مردمی که هنوز خیلی مسائل برایشان جا نیافتاده و به زمان بیشتر و سطح آگاهی بیشتری نیاز دارند.

حتی در تصوراتم هم نمی توانم بگنجانم که روزی بتوانم در آنجا زندگی کنم و بالعکس مردم آنجا زندگی در منطقه شان رو می پسندند و در مناطق بالا نمی توانند زندگی کنند.

پ ن 1: برای اینکه واقعا ببینم مردم آنجا چه جوری هستند و برخوردشان چگونه است به یک نانوایی رفتم و در صف ایستادم و وقتی نوبتم شد شاطر گفت چندتا نان می خوای؟! گفتم من؟! اِ اِ اِ ، یک دونه کافیه، دیدم همه دارند با تعجب منو نگاه می کنند فهمیدم خیلی کم گفتم! اتفاقا نان بربری هم بود  آوردم خونه ظهر موقع ناهار خوردیم، آخ کیفی داد!

پ ن 2: رانندگی در اینگونه مناطق اعصاب فولادین می خواد چون یک هو می بینی یک موتوری از روی سقف ماشینت پرش زد!

پ ن 3: ….

16
Dec

گذری بر پست های قبل

   Posted by: admin    in Uncategorized

چندی پیش پستی گذاشتم با عنوان سرد نباش و بعدش هم پستی گذاشتم با عنوان خواستگاری. عده ای از دوستان که دیدگاهی داشتند، دیدگاه های خود را در این پست قرار دادند، که از همه آنها تشکر می کنم. اما در بین … شخصی به نام مارال نیز دیدگاه هایی داشته که این پست بنا به درخواست وی می گذارم تا شما نیز در بحث شرکت فرموده و از دیدگاه های خود ما را بهره مند سازید.
در آن پست ها کلا درباره این موضوع که زن و مرد باید به احترام پیوندشان با هم کنار بیایند و برای پایداری این پیوند گرم مزاجی پیشه کنند. و در پست خواستگاری نیز اعتقاد بنده بر این است که یک دختر و پسر که می خواهند با یکدیگر ازدواج نمایند، حق طبیعی و مسلم آنان است که از هم شناخت کافی و لازم را داشته باشند و در انتخاب خود اشتباه نکنند و در این بین نقش والدین بسیار مشهود تر است. آنان هستند که باید با راهنمایی های خود و اینکه به فرزندشان اجازه دهند با کسی که می خواهد ازدواج کند رابطه داشته باشد و قبل از آنکه عقدی بین طرفین صورت گیرد، شناخت بهتری پیدا کنند.
نکته بعدی درباره این موضوع بود که دختر و پسر برای انتخاب بهتر، در دوران قبل از ازدواج از حالات و روحیات یکدیگر آشنا شوند. چه روحیه عشقولانه طرف، چه روحیه احساسی، چه عواطف س/ک/س/ی طرف و …
عده ای از دوستان بر این عقیده انتقاد دارند و اعلام کرده اند که همسرشان را، به شیوه سنتی انتخاب کرده اند و از انتخابشان و زندگی شان راضی هستند. خوب الحمدا… ما که بخیل نیستیم و خیلی هم خوشحالیم. مارال عزیز نیز عقاید مرا عقاید بدون اصالت و ریشه ایرانی می داند و احتمالا در دل من را غرب زده می خواند ولی رویش نمی شود در کامنت ها بنویسد! برای اینکه در حوصله بنده نیست که مطالب رو کپی کنم و بیاورم اینجا و همچنین اینجا شلوغ خواهد شد، شما می توانید مجموعه بحثهای ما را اینجا بخوانید و در بحث نیز شرکت نمائید و ما را از تجربیان خود بهره مند سازید.
15
Dec

یک خاطره

   Posted by: admin    in Uncategorized

اوایل انقلاب ما که نبودیم ولی بحث اسلام و شرع و اینا خیلی داغ بوده دیگه. (سال 1360) یکی از دوستان عموی بنده، یک شب وقتی خسته از سر کار میاد خونه، با تماس دوستش مواجه می شه که بهش می گه بساط شر.اب خوری براه است اگه می خوای بیا! اونم سر از پا نشناخته به سوی دوست عزیزتر از جانش روان می شه!

خلاصه بعد از کلی تکمیل ظرفیت راهی خونه خودش می شه. البته دوستش یک شیشه شر.اب به رسم دوستی و کمیابی آن ماده! به دوست عموی من می ده و اونم به سمت خونه اش میاد.  غافل از اینکه نیروهای مخ لس (Mokh Less) بسیج ایست و بازرسی دارند! این آقا از هر سمتی می خواسته بیاد به سمت خونه اش نمی شده چون ایست و بازرسی بوده. خلاصه می ره اون شیشه شر/اب رو خالی می کنه تو یکی از این بشکه های آب که روش نوشته بوده (یا حسین مظلوم) و می ره سمت ایست و بازرسی. ایست و بازرسی مشکوک می شه به بو و ازش می پرسه “برادر این بوی چیه؟!” اونم می گه “والا نمی دونم من از سرکار بر می گشتم و گفتم یه آبی به سر و روم بزنم، رفتم از این بشکه یکم آب خوردم و یه صورتی شستم”. نیروهای بسیج هم بلافاصله می رن می بینند بله درست  می گه این بنده خدا.

خلاصه کلی عذر خواهی می کنن از این بنده خدا و کلی هم تشکر که این مورد رو گزارش داده و اونو رها می کنن.

این هم از عقل ما ایرانی ها که توی بعضی مواقع خوب کار می کنه!

——————

یک داستان واقعی هم رحمان عزیز تعریف کرده که شنیدنش می تونه همه ما رو به فکر فرو ببره: یک بنده خدایی که از ایران به فرانسه رفته بوده واسه زندگی ، توی اتوبان داشته رانندگی می کرده ، که ناگهان متوجه می شه باید از این پیچی که گذشته می رفته سمت چپ (مثلا). به عادت ما ایرانی های عزیز شروع می کنه دنده عقب اون مسیر رو میاد، که در این حین یه ماشین از عقب می کوبونه بهش. خلاصه پلیس میاد و مسئله رو بررسی می کنه و بعد میان سمت ایرانیه و ازش عذرخواهی می کنند و بهش می گه “ما متوجه شدیم که مقصر این آقاست. ایشون اونقدر مست هستند که می گه شما توی اتوبان دنده عقب می اومدید!!!”

13
Dec

رهایی

   Posted by: admin    in Uncategorized

به نام عشق و آزادی، غم این خلق می خوردند

ولی با دست خود ما را ، به قربانگاه می بردند

کجایند آن همه دلسوز، در این هنگامه ماتم

که رفتند و رها کردند، من و ما را به حال هم

***

رهایی ریشه ما بود، همه اندیشه ما بود

ولی در آن روی سکه، تبر بر ریشه ما بود

گل و گلدون و گلخونه، شده امروز یه ویرونه

سر فواره ها خونه، ببین مُردن چه آسونه

10
Dec

روشنفکری یا …

   Posted by: admin    in Uncategorized

آدم دورو برش افرادی رو می بینه و ازش حرف های جدیدی می شنوه. حرف هایی مثل : “به نظر من چارلز داروین احمق ترین فرد روی زمین است با اون تئوریه ابلهانه اش” یا “متاسفم که فکر می کنی جهان یک شبه بوجود اومده” یا “ناراحت نشی ها ولی آقای … که تو فکر می کنی خیلی روشنفکر است یک احمق است” و یا “چرا روزی 17 بار باید جلوی در و پنجره خونه ات خم و راست بشی این خیلی ابلهانه است” و … و عده ای افراد ساده لوح تر گمان می برند این افراد به اصطلاح روشنفکر کسانی هستند که سالها در مورد حرفی که زده اند تحقیق کرده اند. نه جانم 99% از آنها کسانی هستند که فقط دوست دارند تریپ روشنفکری بردارند تا همه چیزی که شما به درست یا غلط می پسندید رو نقض کنند ولی کمترین اشرافی روی موضوع دارند. فقط در برخی جمع ها نشست و برخاست داشته اند و حرف هایی (هر چند چرند) را یاد گرفته اند و به شما تحویل می دهند. خوب مشخص است تو هم به چالش می افتی چون توی جمع رغیبانش ننشیتی و چیزی یاد نگرفتی و یا اطلاعاتت در مورد مورد بحث کم است!!! این افراد بیشتر دوست دارند تا خیلی سریع به نتیجه ای دور دست پیدا  کنند و به شما بگویند اشتباه می کنی پس خام نباشید و اگه کسی به شما گفت “آخه کی گفته خدا وجود داره؟ به نظر من به علت فلان و پشمدان خدایی وجود نداره و تو مثل یک انسان ابله باید نماز بخونی و …” اون “عالِم فی العالمین و شیخنا فی طریقة الروشنکفکری” شما نیست و خودتون رو در مقابلش حقیر نبینید.

پ ن : نظرات جدیدی در پست سرد نباش به تازگی قرار داده شده است.