17
Nov

دلم تنگ شده

   Posted by: admin   in Uncategorized

دلم تنگ شده واسه موقعی که کوچک بودم  6 ، 7 ساله بودم.

دلم تنگ شده واسه شیطنتام، بازیگوشیام

دلم تنگ شده واسه زمانی که بابام بهم دوچرخه سواری بدون کمک چرخ رو یاد داد

دلم تنگ شده واسه مهد کودکم و پروانه جون مربی ام و آقا جلال سرویسم

دلم تنگ شده واسه کلاس اولم و خانم ورشویی معلمم

دلم تنگ شده واسه اون زمان که صبح به صبح بابام 5 تومان می داد و من تو مدرسه شیر و کیک می خوردم

دلم تنگ شده واسه وقت هایی که می خواستیم بریم سلمونی و من گریه می کردم که نمیام، بعد با یک اسباب بازی خام می شدم و می رفتم

دلم تنگ شده واسه بابا بزرگم که هر روز وقتی از سر کارش می اومد واسه تنها نوه پسرش کلی قا قا لی لی می خرید، خدا می دونه الآن کجاست

دلم تنگ شده واسه اون موقع که همه اعضای خانواده هفته ای یک بار دور هم جمع می شدن و یک بزرگتر بالا سرشون بود

دلم تنگ شده واسه شیطنت های پسرونه و بازی کردن با اون همه دختر (دختر عمه و دختر عمو)، وقتی تنها پسر باشی کلی هوادار داری

دلم تنگ شده واسه وقتی که از مدرسه می اومدم و هنوز لباسامو در نمی آوردم مشقامو می نوشتم

دلم تنگ شده واسه حیاط خونه بابا بزرگم و درخت سیب بزرگ وسط حیاط، آخ که چه سیب های خوشمزه ای داشت

دلم تنگ شده واسه کمربند بابام که وقت غذا خوردن می آورد کنارش می گذاشت و می گفت اگه غذاتو نخوری کتک می خوری

دلم تنگ شده واسه اون زمان که کامپیوتر، اینترنت، ماهواره، موبایل و… نبود، ولی یک جفت صفا و صمیمت بود

دلم تنگ شده واسه اون خونه فسقلی مون که جزئی از خونه بابابزرگم بود

دلم تنگ شده واسه کارتون های قشنگ اون زمان

دلم تنگ شده، دلم تنگ شده …

This entry was posted on دوشنبه, نوامبر 17th, 2008 at 3:06 ق.ظ and is filed under Uncategorized. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.


12 دیدگاه تابحال

 1 

خوب آدم دلش برای خیلی چیزها تنگ میشه. میگن موفقیت توی زندگی اینه که بتونی همیشه کودک درونت رو حفظ کنی. البته این جمله زیاد جای تفسیر داره.

ضمنا. این فیلدهای کامنتدونی رو هم RTL کن.

نوامبر 17th, 2008 at 7:41 ق.ظ
 2 

اين دلتنگي نوستالژيك ستودنيست.اما چه ميشه كرد كه الان هم همينطور لطيف و به ياد ماندني بشه؟!
——————————————-
شاید نشه همیشه لطیف و خاطره انگیز از نوع شاد باشه

نوامبر 17th, 2008 at 9:22 ق.ظ
yegane
 3 

jalebe delet baraye kuchikiyat tang shode. vali man hatta delam nemikhad yek saniyeye zendegim be aghab bargarde.
ettefaghan delam mikhad zud in donya tamum beshe,
—————————
یادمه 7 یا 8 سال پیش وقتی مامانم می گفت یادش بخیر بچگی ها مون چقدر خوب بود بهش می گفتم من مطمئنم 100 ساله ام که بشم هیچ وقت دلم واسه الانم تنگ نمی شه .حالا می فهمم خیلی حق با من نبوده

نوامبر 17th, 2008 at 12:43 ب.ظ
 4 

امان از دلتنگی های کودکانه. منم خیلی دلم برا کارتونای قدیم مثل پسر شجاع، بلفی، وقتی بابا کوچک بود، حنا و خیلیای دیگه تنگ شده!

نوامبر 17th, 2008 at 1:40 ب.ظ
nlf
 5 

حميد جان به عقيده من، خيلي خوبه كه آدم همه عمر جوري زندگي كنه كه وقتي حتي به ثانيه قبل بر ميگرده دلش تنگ شده باشه و از گذشتش احساس رضايت كنه.پس اين دلتنگي ها خيلي دوست داشتني اند مخصوصا در مورد تو با اين همه پيشرفت روزافزون. موفق باشي
————————-
همه لحظه های آدم براش شیرین نیستند که بخواد ثانیه ثانیه اش خاطره خوش بشه

نوامبر 17th, 2008 at 1:48 ب.ظ
ZeUs
 6 

به فکر داشته های امروزت باش که فردا جزو دلتنگی هات نشن .
شاد و قدرتمند باشی.

نوامبر 17th, 2008 at 4:12 ب.ظ
 7 

ولی من بابا بزرگ رو ندیدم
:) :( ;)

نوامبر 17th, 2008 at 5:21 ب.ظ
 8 

من هم حسرت اون روزایی رو می خورم که عصرا میرفتیم میدون شهدا خونه مامان بزرگم و همه دور هم جمع بودیم. الان نه مامان بزرگی هست نه بابابزرگی که بهونه ای برای جمع شدن ما باشن. حتی نه عمه خوش خنده ای که هنوز صدای قهقهه هاش تو گوشمه اما خودش دیگه نیست. 4 ماه می شه که دیگه ندیدیمش. خدا زود ازمون گرفتش. کاش می شد برگردم عقب و باز هم اونا رو ببینم.
——————————–
خدا رحمت کنه عمه ات رو و همه بزرگان فامیل رو که وجودشون نعمت است

نوامبر 18th, 2008 at 9:01 ق.ظ
 9 

hagh dari .
manam delam tang mishe.

راستی حمید ببین مثلا خدا 10000تا راه جلو ی ما می ذاره.ما باید از بین اون 10000تا انتخاب کنیم و راه 10001می وجود نداره.این چیه؟جبره؟
of course من اعتقاد دارم هم جبر هست هم اختیار
——————
نائیریکا من مطمئن نیستم که ممکن همه راه ها جلوی پای آدم نباشه
یعنی اگر برای یک مسئله ای 865 راه حل باشه حتما 865 راه جلوی پای آدم چون اگر نباشه شک نکن اختیار زیر سوال می ره
و به قول تو می شه جبر!

نوامبر 18th, 2008 at 1:19 ب.ظ
 10 

اگه میشه مثل خودت وبلاگ کن
ایمیل یادت نره
pnu.hamidjalali.com
:shrug::shrug:
————————
خیلی مشغولم وقت کردم یک کاری می کنم واست

نوامبر 18th, 2008 at 3:10 ب.ظ
 11 

دلت برای من تنگ نشده؟
!
—————–
نه دیگه تو رو که می بینم. البته چرا واسه اون زمونها که گریه می کردم و می خواستم بیام خونه شما و شب بمونم دلم تنگ شده

نوامبر 18th, 2008 at 9:19 ب.ظ
 12 

آره يادش بخير. منم دلم براش تنگ شده. خيلي گوگولي بودي. الان كه دارم فكر مي كنم گريه هاي مزدا خيلي تيپ گريه هاي بچگي هاي توئه.

هي . منم نوستالژيك شدم.
ياد بازيهاي من و تو جواد به خير. كاش دوباره تكرار بشه.
اون مجسمه سربازها كه با توپ مي زديمشون. پنالتي هاي به سبك عابدزاده تو يه اتاق ٢ متري!آتاري و دعواهاي شديد ما براي تصاحب جوي استيك و …
——————
آره دقیقا یادش بخیر
وای گفتی مزدا خیلی دلم براش تنگ شده. از طرف من ببوسش. راستی یادته آقاجون می گفت من وقتی گریه می کنم ابرو هام شبیه کلاه آ می شه؟!
ضمنا نگفتی که وقتی پنالتی به سبک عابدزاده بازی می کردیم گزارشگری هم می کردیم و …
:D

نوامبر 19th, 2008 at 10:43 ق.ظ

يك پاسخ برايش بگذاريد

نام (*)
پست الکترونیکی - مخفی خواهد ماند (*)
وب سایت
دیدگاه شما چیست؟ تا رفع شدن مشکل وبلاگ برای اضافه کردن دیدگاه خود ار مرورگرهای غیر از Internet Explorer استفاده شود.