دلم تنگ شده واسه موقعی که کوچک بودم 6 ، 7 ساله بودم.
دلم تنگ شده واسه شیطنتام، بازیگوشیام
دلم تنگ شده واسه زمانی که بابام بهم دوچرخه سواری بدون کمک چرخ رو یاد داد
دلم تنگ شده واسه مهد کودکم و پروانه جون مربی ام و آقا جلال سرویسم
دلم تنگ شده واسه کلاس اولم و خانم ورشویی معلمم
دلم تنگ شده واسه اون زمان که صبح به صبح بابام 5 تومان می داد و من تو مدرسه شیر و کیک می خوردم
دلم تنگ شده واسه وقت هایی که می خواستیم بریم سلمونی و من گریه می کردم که نمیام، بعد با یک اسباب بازی خام می شدم و می رفتم
دلم تنگ شده واسه بابا بزرگم که هر روز وقتی از سر کارش می اومد واسه تنها نوه پسرش کلی قا قا لی لی می خرید، خدا می دونه الآن کجاست
دلم تنگ شده واسه اون موقع که همه اعضای خانواده هفته ای یک بار دور هم جمع می شدن و یک بزرگتر بالا سرشون بود
دلم تنگ شده واسه شیطنت های پسرونه و بازی کردن با اون همه دختر (دختر عمه و دختر عمو)، وقتی تنها پسر باشی کلی هوادار داری
دلم تنگ شده واسه وقتی که از مدرسه می اومدم و هنوز لباسامو در نمی آوردم مشقامو می نوشتم
دلم تنگ شده واسه حیاط خونه بابا بزرگم و درخت سیب بزرگ وسط حیاط، آخ که چه سیب های خوشمزه ای داشت
دلم تنگ شده واسه کمربند بابام که وقت غذا خوردن می آورد کنارش می گذاشت و می گفت اگه غذاتو نخوری کتک می خوری
دلم تنگ شده واسه اون زمان که کامپیوتر، اینترنت، ماهواره، موبایل و… نبود، ولی یک جفت صفا و صمیمت بود
دلم تنگ شده واسه اون خونه فسقلی مون که جزئی از خونه بابابزرگم بود
دلم تنگ شده واسه کارتون های قشنگ اون زمان
دلم تنگ شده، دلم تنگ شده …